تبليغاتX
نا گفته ها...
زمزمه های خلوت من...
سر بده نوای سه تارت را

گیتار و تنبور

ساز دل است که می  شنوم

در کمال احساس

فریاد بزن که بودی

و هستی هنوز

بعد از بیست و ... سال

که هستی هنوز

عحب حکایتی ست

که می شنوم بازت .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

در واقع ....

همگی آزادند

آدمک های این دیار

از مغز اما.

بایین تر که بیایی

همگی در بند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

با تمام دمکراتیک

زندان تنم و در بند

تنها آرزویم

رهایی ام از

بند این دمکراسی اثیر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

به چه زبانی بنویسم کو ؟

اسبانیش ؟

انگلیش ؟

فرنچ ؟

فارسی ؟

عربی ؟

به همه ی این زبانها میتوانم بنویسم

اما ...

کو یاری تا به دیارم برساند ؟

بیغامم را به نگارم برساند

کو همدردی که کنارم بنشیند ؟

..............

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

می نویسد قلمم بار دگر 

از سر دوری ز یاران دگر

کار ما بی سبب. اما تو کجا؟

تو چرا لاف زدی بار دگر؟

می رود چرخ فلک باز ولی

شدی عاشق ولی یار دگر

گر قسم خوردی و توبه! تو بگو

آن خطا کردی ولی جای دگر

کی به بستر بکشد جام شراب؟

سهم تو نیست که فریبای دگر

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

قسم بشکن بیا باز

بگیر دستم که بی تو

هیچ کلامی زنده نشد

به خیال هیچ پروازم

که پرنده بودم اما...

صندلی ام همچنان خالیست

و داغ دلم تازه ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

باز شد پنجره ی صبح سپید

داد بالاجبار نوید سحرم

شرح یکسال فراق رخ تو

نتوان گفت که حال دگرم

وای از احوال غم و خنده ی من

کنم افشاء چو باشد اثرم

بستر خیس / ناقوس و صلیب

بود هر شب رفیق سفرم

باده و مست و صبو / جام بلور

قدح می چو تاجی به سرم

شب سیه نیست پایانش دلا

بدمد ماه چو آیی به برم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

نقش خیال خاک
نشسته بر بدنم
در ده کوره ای مدرن
که نیست اینجا وطنم
نه گرمی جنوب
نه شرجی شمال
آزادی کلام
چو طوقی به گردنم
آلوده نیست هوا
ستاره هست پیدا
عجبا که این بازدم

بشکسته این قلمم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

ما نام تو را خود به در میکده بردیم

ما با تو نرفتیم ولی بی تو نماندیم

فریاد زدیم هر شب و یاد تو بکردیم

 ما با تو بخفتیم و سحرها بنشستیم

با هر گذر لحظه ی عمر بی تو نرفتیم

ما میل تو را باز در اندیشه شکستیم

غافل که چنین از پس ایام گذشتیم

هر چند که برفتیم تو ولی با ما نرفتی

تو در هوس مکر رقیب در پس پرده

با ما چه بکردی؟ چه نشستی که چه کردی

هیهات ز دل ما که هنوز پای تو بنده

 با عشق بزن بند به قلبی که شکسته

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  | 

امشب از اون شبایی بود

که با خودم حرف میزدم

از اون شبایی که منو

میبرد به باغ وطنم

آخ که چقدر دلم میخواد

تو رو دوباره ببینم

زلفاتو شونه بکنم

بازم بگم دوست دارم

میخوام بهم بگی که اون

اندازه من دوست داره؟

اونم مثل من عشقتو

روی دو چشماش میزاره؟

بهم بگو صبح تا غروب

لحظه شماری میکنه؟

تا که تو از راه برسی

با خنده هاش صدات کنه؟

بهم بگو وقتیکه تو

دستاشو تو دست میگری

چشماتو رو هم میزاری

که فکر کنی دوسش داری؟

آخ که چقدر دلم میخواد

تو رو دوباره ببینم

تا از خودت سوال کنم

نه تو دلم صدات کنم

بهم بگو وقتی که طاقت نداری

یا که بی حوصله میشی

سر اونم

اندازه من داد میزنی ؟

میخوام بدونم که اونم

مثل خودم تاب میاره ؟

یا که تحمل میکنه

که باز بگه دوست داره؟

بهم بگو

روز تولد که میشه

براش هدیه میخری ؟

یا مثل من یادت میره

براش بهونه میاری؟

روز تولدم که شد

یادم باشه کیک بپزم

یادم باشه  خودم بازم  

شمهامو روشن بکنم  

با آرزوی دیدنت

نیت کنم خاموش کنم

بگم که اشکال نداره

اگه اونم دوست داره

اگه بدونم که اونم

تو رو تو قلبش میزاره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شادی  |